۲. امروز به جلسه سخنرانی رفتم که مربوط می شد به همون بحثی که در مطلب قبلی بهش اشاره کردم. یک عده از حقوقدانان جوان با همکاری کنگره اسلامی کانادا، شکایت حقوق بشری رو برعلیه مجله Maclean's که جزء قدیمی ترین نشریات کاناداست (با قدمت 103 ساله) به کمیسیون حقوق بشر کانادا طرح کردن که مربوط می شه به برخی از مقالات این مجله که باعث ایجاد حس نفرت نسبت به مسلمانان می شه.(می تونین گزارش این افراد رو در مورد این مقالات اینجا ببینید). در پنلی که برگزار شد دو حقوقدان یکی دختر و دیگری پسر در مورد پیگیری هاشون در مورد این موضوع گزارشی رو ارائه دادن. نکته ای که اونا برش تاکید داشتن این بود که مجله حاضر نشده امکان پاسخگویی به مقالات طرح شده رو فراهم کنه و از قول سردبیر نشریه ذکر می کردن که گفته "من حاضرم ورشکست بشم اما پاسخ شما رو چاپ نکنم." بهرحال این حقوقدانان شکایتشون رو بر روی این مبنا طرح کرده ان که گروه های مختلف دارای این حق هستن که در مورد موضوعات عمومی که مربوط به خودشون می شه مشارکت کنن و در شکل گیری دیالوگ کمک کنن.
در واقع مکانیزمی که الان در مورد این موضوع داره پیگیری می شه مشابه همون مکانیزمی که در مورد موضوعاتی مانند نفی هولوکاست می تونه بکار بره و در تاریخ کمیسیون حقوق بشر کانادا بکار رفته و باعث محکومیت هم شده. البته یک جرمی هم ایتجا تعریف شده با نام Hate Crime که می شه در مورد این موضوعات براساس این جرم هم اقامه دعوی کرد، کما اینکه همین الان کنگره یهودی های کانادا یک پرونده رو در این مورد در جریان دارن.
۳. از زمانی که اینجا اومدم خیلی علاقمند بودم که با دانشجویان فلسطینی صحبت کنم و نظرشون رو در مورد بحث فلسطین-اسرائیل بدونم. اما خب چند نفری که پیدا کردم غیر یک کدومشون که چند سال قبل از رام الله اومده بود بقیه هیچ کدومشون متولد خود فلسطین نبودن و در کویت، اردن یا عربستان متولد شده بودن و اگر اشتباه نکنم اصلا فلسطین نرفته بودن. علاوه بر این بخاطر سنشون خیلی نمی تونستن تحلیل دقیقی به من بدن.
امروز در پنلی که برگزار شد در سوابق یکی از سخنرانان که آدم مسنی هم بود فعالیت های ضد اسرائیلی زیادی ذکر شد برای همین بعد از جلسه علاقمند شدم که برم و باهاش صحبت کنم. چون اعلام شد از دانشگاه بیروت لیسانس ریاضی داره فکر کردم حتما لبنانی هست اما بعد فهمیدم که فلسطینیه. نظرش رو در مورد این نگاه که اسرائیل باید نابود بشه پرسیدم. اینو قبول نداشت و می گفت کسی اینجا دنبال نابودی اسرائیل نیست. پرسیدم پس راه حل چیه؟ گفت سه تا چیز. ۱. عقب نشینی اسرائیل از سرزمین های اشغال شده در سال ۱۹۶۷ ۲. بازگشت آوارگان فلسطینی ۳. تغییر قوانین اسرائیل و حذف نگاه نژادپرستانه از آن چون در حال حاضر تنها یهودی ها به عنوان شهروندان درجه اول حق بسیاری از کارها رو دارن و بقیه از این حقوق محروم هستن. گفتم پس شما قائل به ایجاد دو کشور هستید؟ گفت وقتی آوارگان به فلسطین برگردن عملا با توجه به وسعت کشور امکان اینکه بشه در قالب دو کشور باشیم فراهم نیست برای همین نهایتا باید به این توافق برسیم که مرزها رو برداریم. گفتم خب پس نهایتا اسرائیل باید نابود بشه. گفت نه. ما قرار نیست کسی رو از بین ببریم. مثل روشی که در زمان آپارتاید در افریقای جنوبی بکار برده شد. کسی دنبال این نبود که سفیدپوستان باید از بین برن فقط صحبت از تساوی و برابری بود. در مورد مذاکرات بین فلسطین و اسرائیل ازش پرسیدم. گفت که آنچه که باید در موردش بحث بشه مشخصه و اگر نخواد روی این مسائل بحث بشه مذاکره فایده ای نداره.
صحبت های خوبی بود. اما واقعا این نزاع کی و چی جوری تموم می شه؟
۴. اگر خاطر دوستان باشه در یکی از مطالب اولیه در مورد مصر چیزایی رو نوشته بودم. به یک مقاله از محسن آرمین برخوردم در مورد جریان های فکری در مصر. البته این مقاله در مورد جریان های روشنفکری معاصر حرفی نزده ولی از جهت شناخت جریان اخوان المسلمین در مصر خیلی اهمیت داره. موضوع اجرای "شریعت اسلامی" از اون بحث هایی که واقعا باید وارد عرصه عمومی بشه و روش بحث های جدی صورت بگیره که دقیقا مراد از این موضوع چیه. جریانی که در مصر شکل گرفت و با یک گرایش شدید ضدغربی همراه بود عملا یک تفسیر بنیادگرایانه رو از این موضوع عرضه کرد. آیا مسلمانان وقتی از "اجرای شریعت اسلامی" حرف می زنن دقیقا می دونن دنبال چی هستن و چه مرادی دارن؟
۵. فیلم No Countary for Old Men رو در سینما دیدم. گفته می شه این فیلم برای بردن جایزه بهترین فیلم اسکار امسال شانس زیادی داره. فیلم بدی نبود هر چند پایان مناقشه برانگیزی داشت. بعضی ها خیلی خوب می دونستن و بعضی ها افتضاح. واقعیتش اینه که فهمیدن لهجه بازیگرا برام خیلی سخت بود. حتی بچه های انگلیسی زبان هم مشکل داشتن. برای همین بخش هایی از صحبت ها که با نام فیلم هم ارتباط داشت برام قابل درک نبود. به هرحال این فیلم جایزه بهترین فیلمنامه Golden Globe رو گرفته و حتما اون مونولوگ ها و دیالوگ های فیلم که من نفهمیدم! در این خیلی تاثیرگذار بوده.
ضمنا فیلم بادبادک باز که توسط یک کارگردان سوییسی براساس رمان خالد حسینی نویسنده افغان ساخته شده الان روی پرده است. این رمان اولین رمان یک نویسنده افغانی که به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شده در سال 2003. همایون ارشادی بازیگر ایرانی هم در این فیلم بازی می کنه که دیدم مصاحبه ای هم با روزنامه اعتماد در این مورد کرده.
تابعد، خدا نگهدار.
پی نوشت: ببخشید من واقعا سر تیتر گذاشتن برای مطالبم مشکل دارم. حوصله ندارم روش فکر کنم.
۲. یک پیشنهاد دیگه برای گوش دادن. یک سخنرانی از دکتر سروشه که امسال در پاریس انجام شده در مورد سکولاریسم ستیزه گر. سخنرانی بسیار جالبیه. بحث دکتر سروش اینه است که زمانی که سیستم حکومتی در اروپا برپایه سکولاریزم ریخته شد یعنی سیاست های حکومت تنها متوجه همین دنیا شد و دغدغه جهان دیگر (آخرت) و دنیای ماوراطبیعت (اینکه ما برای اداره این دنیا به یک سری منابعی نیاز داریم که از طریق علم تجربی بدست نمی آید) نوعی مدارا نسبت به ادیان هم در آن گنجانده شده. در اون مقطع چون مسیحیت ضعیف شده بود عملا این مدارا و تحمل براحتی قابل پذیرش بود. اما الان به سمتی داریم می ریم که ادیان بخصوص اسلام دارن قدرت پیدا می کنند و همین موضوع حکومت های سکولار و غیردینداران رو نسبت به میزان مدارایی که باید روا داشته بشه دچار تردید کرده. البته بحث دکتر سروش بیشتر معطوف به رفتار دولت های اروپایی است.
در حال حاضر در همین کانادا یک اتفاقی افتاده که خیلی بی ارتباط با موضوع بالا نیست. کنگره اسلامی کانادا یک شکایت حقوق بشری رو بر علیه یکی از مقالات مجله Maclean's طرح کرده و این مجله رو متهم کرده به Islamophobia (این اصطلاح در مورد حمله به اسلام و برعلیه اون نوشتن بکار می ره). مقاله در سال ۲۰۰۶ نوشته شده با نام The future belongs to Islam. بحث اصلی این مقاله اینه که با با توجه به نرخ رشد جمعیت در میان مسلمانان و بقیه ساکنان اروپا در آینده جمعیت جوان مسلمانی که در اروپا زندگی می کنن می تونن اروپا رو به سمت یک حکومت هایی ببرند که خب ممکنه دغدغه های دینی هم داشته باشه. بهرحال جمعه هم در دانشگاه یک میزگرد توسط مسلمانان قراره برگزار بشه در مورد این موضوع. در آینده بیشتر در این مورد خواهم نوشت.
۳. God Delusion اسم کتاب معروفی است که در سال 2006 توسط یک محقق بریتانیایی نوشته شده. کتاب در نقد باور به خداست. چند روز پیش یک تبلیغ چند ثانیه ای در مورد این کتاب از شبکه CNN پخش شد. چند تا عبارت بود که پشت سر هم خونده شد. دقیقش یادم نیست. ولی اینجوری شروع شد که NO belief in God و اینجوری هم تموم شد که NO suicide bombing (یعنی عملیات انتحاری). البته چند وقت پیش یک برنامه مستندی از شبکه CNN پخش می شد که فکر کنم دنباله دار هم باشه با نام God's Warriors. گزارشکر برنامه کریستین امانپور بود. یک مصاحبه ای با آیت الله صانعی داشت در مورد عملیات انتحاری. بهرحال این بحث خشونت و دین از اون موضوعاتی که همیشه بواسطه یک اتفاقی زنده می شه. حدود یک ماه پیش یک پدر پاکستانی توی کانادا دخترش رو می کشه بخاطر اینکه حجاب رو رعایت نمی کرده و شبا به پارتی می رفته. بعدش نقدهایی از طرف مسلمانان به رسانه های کانادایی بخاطر چگونگی طرح این موضوع و ارتباط دادنش به دین مطرح شد.
اول، یک مصاحبه ای از مهندس بهزاد نبوی خوندم که بدم نیومد به شما هم خوندنش رو پیشنهاد بدم. نمی دونم چرا همیشه مصاحبه های بهزاد نبوی برام جالب و خوندنی بنظر می رسه.
دوم، جریان اشک ریختن هیلاری کلینتون و تاثیری که بر روی رای دهندگان داشته من رو یاد جریان آقای خاتمی در دور دوم ریاست جمهوری انداخت. البته خداوکیلی در مقایسه با آقای خاتمی، کلینتون همچین اشکی هم نریخته که اینقدر اینا شلوغش می کنن.
سوم، نمایش فیلم انیمیشنی پرسولیس از دیروز در سینماهای کانادا شروع شد. این فیلم رو یک دختر ایرانی مقیم فرانسه ساخته. البته فیلم براساس داستان مصور graphic novel دو جلدی که خودش قبلا منتشر کرده بوده ساخته شده. من نمی دونم این فیلم در ایران چقدر بازتاب داشته. در مورد فیلم 300 تقریبا همه ایرانی ها به یک اتفاق نظر رسیده بودن که فیلم ضدایرانی. اما خب قطعا در مورد فیلم پرسپولیس تنها ممکنه یک سری جریان های خاص این فیلم رو از این زاویه مورد انتقاد قرار بدن. من در آینده در مورد این فیلم بیشتر خواهم نوشت.
چهارم، یکی از انتظاراتی که نیروهای اصلاح طلب از صداوسیما همیشه داشته اند و به نظر می رسه با وجود دیدارها و نامه نگاری های اخیر هم برآورده نشده و "در بر پاشنه سابق می چرخه" بحث بی طرفی صداوسیماست. حقیقتا برای خود من خیلی جالی بود که ببینم واقعا شبکه های خبری معروف دنیا چی جوری بی طرفی رو رعایت می کنند. در همین حدی که من شبکه ای مثل CNN رو نگاه می کنم می بینم که با وجود اینکه این شبکه در مورد جزئی ترین مسائل نامزدها بحث می کنه و تحلیل ارائه می ده، خیلی سخت من رو به این نتیجه می رسونه که ممکنه گرایش به یک نامزد خاص داشته باشه. بهرحال این شبکه ها برای اینکه بتونن مخاطب خودشون رو حفظ کنن و اعتماد اونها رو جلب کنن از یک طرف باید بتونن اثبات کنند که عدالت رو در مورد نامزدها رعایت می کنن و از طرف دیگه باید پوشش خبری و تحلیلی قوی هم از رقابت های انتخاباتی ارائه بدن. بهرحال خود این موضوع واقعا یک هنره.
پنجم، تقریبا همه ما روی این موضوع اتفاق نظر داریم که تصویر درستی از کشور ما از شبکه های خبری دنیا عرضه نمی شه. به همین جهت مردم دنیا از واقعیت هایی که در ایران می گذره اطلاع دقیقی ندارن و اگر از طرف یک آمریکایی یا کانادایی با سوالاتی مثل اینکه "مگر شما می تونید از کشورتون خارج بشید؟" یا "الان بودن در کشور شما خطرناکه؟" مواجه بشید نباید خیلی تعجب کنید. ولی من خودم فکر می کردم که چرا ما باید این انتظار رو داشته باشیم که مردم دنیا باید تصویر درستی از ایران داشته باشن. بهرحال از بعد خبری چه چیزایی ایران رو تبدیل می کنه به news maker دنیا؟ غیر ار موضوعاتی مثل نقض حقوق بشر، چالش با آمریکا، موضوع هسته ای و ... هر موضوعی که شما نگاه کنید که ایران رو در عرصه بین المللی خبرساز می کنه مربوط می شه به موضوعات رعب آور و وحشت برانگیز. شما فرض کنید در مورد کشوری مثل چین، هر چند خیلی ها با مسائل حقوق بشر در این کشور مشکل دارن اما نقش اقتصادی چین و اخبار اقتصادی اش نقش موضوعات و اخبار سیاسی مربوط به این کشور رو کمرنگ می کنه. ولی خب ما در ایران همچین وضعیت نداریم و هر موضوعی در مورد کشور ما که ارزش خبری شدن پیدا می کنه نهایتا به شکل گیری این تصویر می انجامه که ایران کشور خیلی خطرناکیه. بهرحال این اقتضای فضای رسانه ای است که این موضوعات برجسته می شه. در مورد سیاست داخلی خودشون هم همین جوری عمل می کنن. یک حرف یک سیاستمدار می تونه حربه ای باشه برای احزاب رقیب برای تضعیف طرف مقابل. به هر حال نباید از اشتباهات خودمون غافل شیم و همش از رسانه های غربی و مدیا بخاطر ارائه تصویر غلط از ایران انتقاد کنیم.
ششم، دیشب برای دومین بار رفتم به جلسه ماهانه انجمن کتابخوانی ایرانیان مقیم تورنتو. ۴۰ نفری در جلسه بودن. مکان جلسه فکر می کنم از طرف شهرداری به انجمن داده شده بود. بهرحال برای جلسه دیشب چندفصلی از کتاب "ایران بین دو انقلاب" دکتر "آبراهامیان" انتخاب شده بود. در مجموع نظرات بدی در جلسه طرح نشد. هرچند فضای جلسه تحت تاثیر قطبیتی بود که یک طرفش کسانی بودن که به شدت از رضاخان دفاع می کردن و طرف دیگر کسانی بودن که به شدت از رضاخان انتقاد می کردن. در هر صورت اداره کنندگان جلسه تمام تلاششون این بود که نظم جلسه بخاطر این اختلافا بهم نخوره. جلسه یک ماه قبلش که بازم بحث در مورد رضاخان بود بین یکی از کسانی که می گفت من آزادیخواهم و طرف مقابلشو سلطنت طلب می دونست یک خورده جر و بحث شکل گرفت. اما در مجموع فضای کلی جلسه بر این بود که بحث ها بدون تنش پیش بره. بهرحال "رضاخان" یا "رضاشاه" (یکی از بحث ها سر این شد که چرا بعضی ها دوست ندارن ار تعبیر رضاشاه استفاده کنن!) و قضاوت در مورد دوران حکومت اون از موضوعات بحث برانگیزه. زمانی که من خودم کتاب "ایران بین دو انقلاب" رو می خوندم و لیست کارهایی که در زمان اون از نظر ایجاد ساختار حکومتی مدرن انجام شده رو مرور می کردم یاد کتاب های تاریخ درسیمون افتادم که در اون اگر به یک کار خوبم از رضاخان اشاره شده بود یعنی کشیدن راه آهن؛ اون رو به اهداف انگلیسی ها نسبت داده بودن. اخیرا شنیدم که کتابی در ایران اومده که دو کشور ترکیه و ایران رو در دوران رضاخان و آتاتورک با هم مقایسه کرده. اگر کتاب برپایه تحقیق جدی باشه حتما می تونه جالب باشه.
خوشبختانه ما شانس آوردیم که به اندازه کافی "مومن" هستیم و از آسمون برای ما همچین چیزایی نمی آد.
یکی از چیزایی که برای من اینجا یک خورده عجیب به نظر رسید مجازبودن دانشجویان به نوشیدن قهوه یا آب و خوردن هر چیزی سرکلاس همزمان با درس دادن استاده. در واقع در حالی که این رفتار در کشور ما نوعی بی ادبی می تونه تلقی بشه اینجا رفتاری پذیرفته شده است و اساتید با اون مشکلی ندارن. البته فکر کنم بعضی وقتا دانشجویا از این قضیه سوء استفاده هم می کنن یعنی احساس می کنم بعضی رفتارها "شاید" برای استاد هم خیلی جالب نباشه ولی خب اعتراضی هم نمی کنه. مثلا سر یکی از کلاسا چندتا از بچه ها سر کلاس پسته می شکستن. استاد هم می دید ولی خب به ظاهر که مشکلی نداشت.
موضوع دیگه به صدازدن اساتید با اسم کوچک مربوط می شه. البته من خودم فقط استاد راهنمامو با اسم کوچک صدا می زنم و برای بقیه اساتید دکتر یا پروفسور استفاده می کنم ولی در بعضی رشته ها اون جور که از بچه ها شنیدم همه اساتیدشون رو با اسم کوچک صدا می زنن. البته اینجا در محیط کار هم کسی رئیسش رو با فامیل صدا نمی زنه و تنها اسم کوچک رو بکار می بره.
البته برای اینکه فکر نکنین ما توی ایران خیلی عجیب و غریبیم یکی از دانشجویان کره ای می گفت که اونا برادر یا خواهر بزرگترشون رو با اسم کوچک صدا نمی زنن چون نوعی بی ادبی تلقی می شه و باید حتما از یک پیشوندی که نشانه احترام باشه استفاده کنن. همچنین اینجا مشهوره که دانشجویان ژاپنی سرکلاس از اساتید سوال نمی کنن چون اون رو نوعی بی ادبی می دونن.
بهرحال این تفاوت هاست که باعث می شه در جزوه معرفی محیط آموزشی اینجا یکی از موضوعاتی که روش تاکید بشه تفاوت نوع ارتباطیست که بین استاد و دانشجو وجود داره. البته این تنها رفتاری نیست که باعث بشه شما در مورد مصداق های "ادب" دچار تناقض بشین. بقیه اش باشه برای بعد.
بحث دوم: دیشب روند انتخاب نامزدهای ریاست جمهوری در دو حزب دموکرات و جمهوری خواه شروع شد. یعنی از حالا به بعد طی چندین مرحله طرفداران هر کدوم از احزاب در مورد کسی که باید نامزد نهایی حزبشون باشه بحث و رای گیری می کنن. اولین مرحله دیشب در ایالت ایوا انجام گرفت که بعنوان "انجمن حزبی آیوا" Iowa Caucus ازش نام برده می شه. در این مرحله کسانی که بعنوان طرفداران یکی از دو حزب قبلا ثبت نام کرده اند در محل های مختلفی که در نظر گرفته شده حضور پیدا می کنن و در حلقه طرفداران نامزد موردنظرشون قرار می گیرن. نهایتا با شمارش طرفدارن کسانی که بیشترین طرفدارا رو در انجمن دارن مشخص می شن (مشاهده بخشی از اتفاقاتی که در انجمن می گذره). البته یک تفاوتی که در دموکراتا وجود داره اینه که شمارش در دو مرحله انجام می شه. اگر نامزدی نتونه 15 درصد آرا رو کسب کنه این امکان به طرفداران اون نامزد داده می شه که از بین نامزدهای باقیمانده به یک نفر بپیونده.
من خودم تابحال تا حدودی اخبار نامزدهای دموکرات رو پیگیری می کردم. البته کلا چون فضای رقابت در بین نامزدهای دموکرات بیشتره اخبار اونا داغ تر هم هست. با وجود اینکه به نظر می رسه بخاطر بوش گرایش به سمت جمهوری خواها کمتره اما نمی شه براحتی گفت که رییس جمهور بعدی آمریکا حتما دموکراته. همون اتفاقی که دوره قبل افتاد بین ال گور و بوش.
اما در مورد سه نامزد اصلی دموکراتا یعنی کلینتون، اوباما و ادواردز،باراک اوباما می شه گفت روشنفکرانه ترین رفتارا رو داره. من بخش هایی از آخرین مناظره ای که بین نامزدهای دموکرات بود رو نگاه کردم. هر چند حرفا خیلی شبیه هم بود ولی رو بعضی مسائل رویکرد اباما خیلی اندیشمندانه بود. نمی دونم دقیقا چی جوری بگم. شاید یک جواریی نزدیک به آقای خاتمی خودمون. در تبلیغاتش هم ابتکارات جالبی بخرج می ده. قبل از کریسمس CNN یک سری کلیپ از برخی از کاندیداها پخش کرد که از اونا خواسته بود اگر اشتباه نکنم در مورد کریسمس یک پیامی بگن. اوباما به همرا همسرش و دو دخترش بود. همسرش در چند جمله پیام رو گفت و اوباما تنها گفت که "این پیام رو تایید می کنه" و دو دختراشم کریسمس رو تبریک گفتن. در حالی که بقیه خودش بودن و پیام رو خودشون اعلام کردن. همچنین موضوعی که در پلاکاردهای تبلیغاتی اوباما روش تاکید می شه "تغییر" change است . در واقع در مقایسه بین اوباما و کلینتون این جمله خیلی مشهوره که "اوباما نماد تغییره اما به اندازه کافی قاطع و محکم tough نیست. هیلاری کلینتون نماد تجربه است و قاطعیت بیشتری داره".
رقابت دیشب در ایوا به نفع اوباما تموم شد با ۳۸ درصد. بعد از اون ادوادز با ۳۰ و کلینتون با ۲۹ درصد. در مورد ادواردز خیلی اطلاعات ندارم. فقط در مناظره اش خیلی نگاه چپ داشت به این معنا که بر نقش کارخانه های بزرگ و لابی ها در مقابل تغییر سیاست ها خیلی تاکید می کرد.
بهرحال در مورد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز. ولی من به شخصه ترجیح می دم که کلینتون انتخاب نشه. بد نیست ببینیم یک آمریکای متفاوت با اوباما یا ادواردز چی جوریه. البته ممکنه نهایتا هیچ کدوم از اینا هم نشن.
2- مطلبی رو پسرخاله ام حسین برام فرستاده. مطلبه جالبیه. به تاثیر تحریم ها بر تاجران ایرانی دبی می پردازه. آمارهای جالبی هم در مورد میزان فعالیت ایرانی ها در دبی داره (450،000 ایرانی در دبی خونه دارند و بیشترین سرمایه ایرانی های مقیم خارج بعد از آمریکا در دبی هست). چند وقت پیش برج دبی که قراره دسامبر 2008 کار ساختش تموم بشه به ارتفاعی رسید که CN tower تورنتو رو با 553 متر پشت سر گذاشت. البته ارتفاع نهایی اون 818 متره. بهرحال دبی هم برای ما ایرانی ها آیینه حسرت شده.
3- سایت یاهو 10 موضوع خبری رو که در مورد اونها بیشترین جستجو در سال 2007 انجام گرفته اعلام کرده. صدام حسین، ایران، عراق، جرج بوش و ... سایت گوگل هم اعلام کرده که IPhone شرکت Apple عنوان پرجستجوترین (عجب لغتی ساختم!) موضوع رو کسب کرده. من IPhone رو دست کمال از رفقای اینجا دیدم. یک مطلبی در وبلاگش در مورد اون نوشته که می تونه اطلاعات خوبی در مورد این دستگاه بده. در مورد گوگل یک نکته با مزه رو بگم که استفاده از گوگل بعنوان فعل در اینجا مرسومه. مثلا وقتی می خوای بگی که این رو در اینترنت جستجو می کنم می تونی بگی I google it.
احتمالا بعضی دوستان اسم "عبدالفتاح عبدالمقصود" رو شنیده اند. این دانشمند مصری که از اهل تسنن هم بوده یک کتاب معروفی داره با نام "امام علی" که چندین جلده و اگر اشتباه نکنم آیت الله طالقانی اونو ترجمه کرده. این کتاب که به زندگی امام علی از بدو تولد تا شهادت می پردازه از جهت نگاه ستایشگرایانه ای که در مورد امام علی داره برمبنای "خوشتر آن باشد که سر دلبران-گفته آید در حدیث دیگران" خیلی مورد توجه شیعه می تونه قرار بگیره. وقتی من چند سال قبل این کتابو خوندم بخصوص قسمت مربوط به حوادث بعد از وفات پیامبر برام این سوال شکل گرفته بود که چرا این آدم که این نگاه رو داره هنوز سنی هست و شیعه نشده. در پاسخ به این سوال یک نکته ای که به ذهنم می رسه طرح می کنم.
افرادی مانند عبدالمقصود به عنوان روشنفکر وقتی به تحلیل تاریخ می پردازند به این نتیجه می رسند که امام علی بهترین شخصیت برای نشستن بر جایگاه پیامبر بوده و همچنین نقدهایی رو بر روند انتخاب خلیفه در سقیفه وارد می کنند. اما نکته ای که باید در مورد این تحلیل مورد توجه قرار بگیره و باعث تفاوت این تحلیل با نگاه شیعیان می شه به سیاسی دیدن یا دینی دیدن بحث خلافت برمی گرده (اگر اشتباه نکنم دکتر سروش در کتاب تجربه نبوی یک مقاله ای داره که در مورد خلافت دینی و سیاسی بحث کرده). بهرحال منطقی بوده که در ساختار حکومتی اون زمان یک نفر بعنوان رئیس، حاکم یا خلیفه انتخاب بشه. اینم از طریق یک پروسه ای که احتمالا در اون زمان مرسوم بوده دنبال شده. الان می شه با بررسی اتفاقاتی که افتاده نقدهایی رو به رفتارهای بازیگران عرصه سیاسی اون زمان وارد کرد. پس از این زاویه بحث ها کاملا سیاسی و اجتماعیه.
اما نگاهی که شیعه به قضیه جانشینی داره نگاهی دینیه. یعنی شیعیان اعتقاد دارند که پیامبر (ص) حضرت علی رو به جانشینی خودشون منصوب کردن و این جانشینی هم جنبه سیاسی و هم جنبه دینی داره. یعنی شیعیان اصلا پروسه انتخاب جانشین رو پس از پیامبر قبول ندارن چون به اعتقاد اونها بحث جانشینی توسط خود پیامبر حل شده بوده و اتفاقاتی که پس از وفات پیامبر می افته انحراف از روندی بوده که مدنظر خدا و پیامبر بوده. اینجاست که مفهوم امامت باعث افتراق شیعه با بقیه مذاهب می شه.
در واقع از دیدگاه روشنفکرانی مانند عبدالمقصود آنچه در غدیر اتفاق افتاده "نصب" امام علی به جانشینی پیامبر نبوده و تنها پیامبر امام علی رو بعنوان نامزدی برای خلافت مطرح کرده اند یعنی نوعی کاندیداتوری. برای من این نظریه ایهام داره و متاسفانه منبعی هم پیدا نکردم که ببینم برای این حرف چه استدلال هایی طرح می شه.
بحث رو با آنچه در مقدمه مترجم بر کتاب "خلافت و سقیفه" نوشته عبدالمقصود خوندم تموم می کنم. دیشب یک جلسه قرآن بودم که این کتاب اونجا به بقیه معرفی شد. وقتی که کتاب رو ورق می زدم دیدم مترجم کتاب در مقدمه ای که نوشته از یک طرف این کتاب رو گامی در جهت وحدت مسلمین دونسته و از طرف دیگه از دوستداران اهل بیت معذرت خواسته که مطالب کتاب رو بدون کم و کاست چاپ کرده چون یک جاهایی مطالبی در مورد برخی افراد (بعنی در مورد ابوبکر و عمر احتمالا یک جاهایی تعریف هایی شده) نوشته شده که می تونه باعث ناراحتی شیعیان بشه. خدا وکیلی فکر می کنم اینجوری برخورد کردن با این کتاب یک خورده بی انصافی باشه.
این دوستمون از یک استدلالی که معمولا ایرانی های اینجا برای توجیه عدم پایبندی شون به رفتارهای دینی می آورند اظهار تعجب می کرد. اینکه "اسلام با حمله اعراب به ایران تحمیل شده است". چون مصر هم از این جهت وضعیت مشابهی داشته و دین اسلام با حمله اعراب مسلمان به این کشور برده می شه؛ برای این دانشجوی مصری این حرف ایرانی ها خیلی قابل دفاع و پذیرش نبود.
واقعیت اینه که اینگونه برخورد با مسئله دین اسلام رو به وفور می شه شنید. البته گاهی این حرف به گونه ای تکمیل می شه که به اون شکل از موضع مخالفت نیست و تا حدودی تحلیل واقع بینانه تریه. مثلا در ابتدای رمان گرافیکی پرسپولیس (مدتی قبل جلد اول این کتاب رو از یکی از دوستان قرض گرفتم و خوندم. تا یک دو هفته دیگه فیلمش روی پرده می آد. اگر تونستم برم حتما در موردش خواهم نوشت) نویسنده- مرجان ستراپی- اینجوری نوشته بود که اسلام با حمله اعراب به ایران آورده شد اما ایرانی ها اون رو با فرهنگ خودشون تطبیق دادند.
به نظر من تاکید بر چگونگی ورود اسلام به ایران مشکلی رو از ما حل نمی کنه. در مورد نحوه مواجهه ایرانیان با اسلام شاید بحث های دکتر زرین کوب در "دو قرن سکوت" و آیت الله مطهری در "خدمات متقابل اسلام و ایران" بتونه یک دیدی رو به ما بده. بهرحال الان دین یک واقعیت غیرقابل انکار در جامعه ماست و این نوع استدلال کردن متاسفانه تنها یک نوع نگاه کینه توزانه رو در کسانی که دیندار نیستند نسبت به دینداران تقویت می کنه که کاملا برخلاف اون چیزیه که ما بهش نیاز داریم یعنی تقویت تحمل و مدارا.
اما در مورد بحث "تطبیق دادن اسلام با فرهنگ ایرانی" بازهم من تاکید بر اون رو نمی پسندم چون متاسفانه بازهم در جهت تشدید نوعی شکاف بین ما و بقیه مسلمانان است. کسانی که تعصبات مذهبی شدیدی دارند با تاکید بر شکاف های مذهبی می خواهند اثبات کنند که فقط شیعیان هستند که در مسیر اسلام قرار دارند و بقیه همه منحرف شده اند. کسانی هم که ممکن است اعتقادات مذهبی نداشته باشند اما تنها از جهت اثبات تفاوت خودشان با بقیه مسلملانان بخصوص اعراب بر متفاوت بودن اسلام ایرانی تاکید می کنند. نتیجه هردو می تونه نوعی نژادپرستی باشه. البته من منکر وجود تفاوت ها به عنوان یک واقعیت نیستم. اما احساس می کنم این شیوه برخورد برآمده از نوعی خودبزرگ بینیه.
بهرحال ایران و مصر هردو از طریق حمله اعراب مسلمان با اسلام آشنا شدند. اینکه در شرایط فعلی دو جامعه چگونه به این موضوع نگاه می کنند می تونه موضوع جالبی برای بررسی باشه.
۲۶ دسامبر، یک روز بعد از روز کریسمس،در تقویم کشورهایی مانند بریتانیا، کانادا، استرالیا و نیوزلند به boxing day معروفه. از این روز تا اول سال میلادی boxing week نامیده می شه. مهم ترین اتفاقی که در این روزا می افته تخفیف های خیلی خوبیه که فروشگاه های بزرگ روی جنساشون می زنن. بخاطر همین مردم از چندین ساعت قبل ار بازشدن برخی از فروشگاه ها پشت درهای فروشگاه ها صف می بندند تا اجناس خوب رو از دست ندن. بیشترین تراکم خریدار مربوط به دو فروشگاه future shop و best buy هست که عمدتا محصولات کامپیوتری و لوازم صوتی و تصویری دارند. مثلا ما امروز که حوالی ساعت ۶:۳۰ صبح به یکی از فروشگاه ها سر زدیم یک صف چتدین متری جلوی فروشگاه شکل گرفته بود. با وجود اینکه فروشگاه از ساعت ۶ باز شده بود اما به خاطر تعدد جمعیت اجازه ورود به همه راودر یک زمان نداده بودند.
البته این روز براساس یک سنت قدیمی جشن گرفته می شه که در اون به افراد فقیر یا کلا به کسانی که به مردم در طول سال خدمات ارائه می دادند هدیه داده می شده. واقعیتش اینه که من ارتباط ریشه این مناسبت رو با بحث تخفیف ها نفهمیدم. یک نکته بامزه اینکه در تقویم آمریکایی ها حدود یک ماه قبل یک روزی دارند به اسم black friday که بعنوان آغاز فصل خرید کریسمس شرایطی مشابه boxing day توی کانادا داره. دلیل اطلاق نام "جمعه سیاه" هم بر می گرده به شلوغ شدن شهر در این روز بخاطر هجوم مردم به فروشگاه ها برای خرید.
اگر بخواهیم فرصت مناسبی که برای خرید مردم در این روزها ایجاد می شه رو با قبل از عید نوروز خودمون مقایسه کنیم نتیجه خیلی خوبی نمی شه گرفت. چون مردم ما همیشه از گرون شدن اجناس در نزدیکی های سال نو گلایه می کنند. قطعا چرایی تفاوت دو وضعیت رو باید در تفاوت سیستم های بازار دو کشور جستجو کرد. رقابتی بودن؟ حاکم بودن فروشگاه های بزرگ بجای فروشگاه های کوچک؟ نمی دونم. اقتصادیا نظر بدن.
۲. بعد از اینکه خبر مربوط به حضور مهندس صفایی رو در برنامه نود و صحبت هاشو خوندم تصمیم گرفتم اون برنامه رو از شبکه جام جم نگاه کنم. ساعت ۲:۱۰ صبح بوقت اینجا می شد. اما برنامه ای که پخش شد تنها در مورد تحلیل داوری بازی های جام حذفی و لیگ یک بود. حدس می زنم کل صحبت های مهندس صفایی از برنامه حذف شده بود. کسی اینو تایید می کنه با من اشتباه می کنم؟
نکته جالبی که در خبر خوندم مربوط به گروهی می شد با عنوان Republic که تلاش می کنند سیستم سلطنتی در بریتانیا منقرض بشه. سخنگوی این گروه ضمن دعوت از ملکه برای استعفا اعلام کرده که پرنس چارلز قبل از بدست گرفتن سلطنت باید بپذیره که یک رفراندوم در مورد آینده حکومت سلطنتی (مونارشی) و تغییر قانون اساسی برگزار بشه.
شاید ذکر این نکته در اینجا بد نباشه که حکومت کانادا هم در واقع سلطنتی است و ملکه بریتانیا ملکه کانادا هم هست و می شه عکس ملکه رو در بعضی مکان های عمومی مشاهده کرد. حتی تا سال ۱۹۷۰ دولت کانادا با عنوان "دولت علیاحضرت در کانادا"(her majesty's government) (امیدوارم ترجمه درستی باشه) نامیده می شده ولی از اون زمان به بعد با وجود اینکه قانون اساسی کانادا تغییری نکرده اما تنها عنوان "دولت کانادا"بکار می ره. البته بخش اصلی وظایف ملکه توسط مقام governer general در کانادا پیگیری می شه. از پرس و جویی که من از کانادایی ها در مورد ملکه کردم به نظر می رسه علاقه زیادی به ملکه دارند. در مجموع نقش خانواده سلطنتی بیشتر تشریفاتی به نظر می رسه.
تقریبا همه ما با این روز و نمادهای آن در جوامع غربی آشنا هستیم. پس من فقط می خوام به چند نکته در ارتباط با مناقشاتی که بر سر این روز وجود داره اشاره کنم.
اومدن "کریسمس" تاثیر زیادی بر اقتصاد می گذاره و به بازار رونق قابل توجهی می ده چون هدیه گرفتن یکی از رسم های این روزهاست. پس نمی شه این روز رو نادیده گرفت. اما چون نام این روز بر یک دین خاص دلالت می کنه, مناقشات زیادی بر سر این موضوع شکل گرفته که باید نام کریسمس از ادبیات رسمی و حکومتی حذف بشه و بجای اون واژه های عمومی و غیرمذهبی جایگزین بشه مثل تعطیلات(holidays). در واقع عده ای تلاش می کنند با توجه به عمومی شدن جشن گرفتن این روز جنبه مذهبی اون رو حذف کنند.
این تلاش ها برای سکولارکردن کریسمس در موارد مختلف باعث بروز مناقشاتی شده. مثلا چندین سال پیش یکی از ایالت های کانادا درخت کریسمسی رو به شهر بوستون در آمریکا هدیه می ده. مقامات بوستون تصمیم می گیرند نام این درخت رو که درخت رسمی شهرشون بوده از درخت کریسمس به holiday tree تغییر بدند. این کار مخالفت و اعتراض هدیه دهندگان رو بدنبال می آره (البته در مورد چرایی تزیین درخت همزمان با کریسمس نظرات مختلفی وجود داره. بعضی به اون جنبه مذهبی می دن و برخی هم اعتقاد دارند ریشه اون به بت پرستان (pagan) برمی گرده).
یا در مواردی حذف نام کریسمس از تبلیفات فروشگاه های بزرگ زنجیره ای و استفاده از عنوان کلی "تعطیلات" تصمیم انجمن های مسیحی برای بایکوت این فروشگاه ها رو موجب شده و صاحبان فروشگاه ها رو مجبور کرده تبلیغات خودشون رو تغییر بدند.
البته وجود نمادهای سکولاری مانند بابانوئل (در انگلیسی santa clause نامیده می شه و نام فرانسوی اون در فارسی مرسومه) این امکان رو می ده که کریسمس بیشتر به عنوان یک جشن غیرمذهبی دیده بشه و نقش تولد عیسی مسیح در اون کمرنگ بشه. در هر صورت اومدن کریسمس مهم ترین اتفاق در جوامع غربیه و بخاطر همینه که با نزدیک شدن به این روز از بسیاری می شه این جمله رو شنید که I love Christmas.
برای ماها بعضی دغدغه ها و توجهاتی که آدم های اینجا دارند و بیشتر ناشی از پررنگ بودن مفهوم "حق" در جامعه اینجا می شه خیلی جالب و قابل تامله. الان که کریستمس نزدیکه و خرید هدیه مرسومه, یک مطلبی خوندم در مورد fair trade که می شه گفت معامله عادلانه. بحث مقاله این بود که اگر می خواهید شکلات به عنوان هدیه بخرید برندی (brand) رو انتخاب کنید که در بازاریابی و تجارتش اخلاقی تر عمل می کنه. مثلا دانه های کاکائو رو با قیمت مناسبی از کشاورزها خریداری می کنه.
یک مثال دیگه رو هم از یکی از گفته های یکی از بچه ها در مورد کافی شاپ های اینجا میارم. اینجا چندتا کافی شاپ زنجیره ایست که مهم ترینش Tim Hortons است که می شه گفت نماد کاناداست. کافی شاپ های دیگه ای مثل Starbucks یا Second cup هم اینجا هستند. صحبت این دوسته ما این یود که به چتد دلیل -با وجود اینکه دوست داره از محصول اصالتا کانادایی حمایت کنه- کافی های دیگه رو به Tim Hortons ترجیح می ده که جدا از بحث کیفیت شامل: ۱) عدم توجه کافی به حقوق کارگران و ۲) مشارکت کم در کارهای خیریه می شه.
این مقدمه رو گفتم که در مورد یک تحلیلی که ما در ایران از جامعه غرب شنیدیم و به اعتقاد من نوعی stereotype است صحبت کنم. البته فکر کنم در آینده به موضوعات دیگری در اینباره بپردازم. فعلا این مطلب به این جمله معروف که "محبت و ارتباطات انسانی در جوامع غربی کمرنگه" مربوط می شه.
احتمالا شکل گیری این تصویر از جامعه غربی ناشی از این برداشته که در این جوامع از یک سنی به بعد رابطه پدر و مادر با فرزندا قطع می شه و فرزندا باید مستقل زندگی کنند.
من این برداشت خودمون رو از جوامع غربی با برخی از بچه های کانادایی طرح کردم. هیچکدوم این ویژگی رو در مورد جامعه خودشون قبول نداشتند. هرچند در اینجا از یک سنی به بعد از نظر قانونی بچه ها دارای یک حقوقی می شوند ( در مورد این موضوع بعدا بیشتر خواهم نوشت) که پدر و مادرها نمی تونند مانع برخورداری بچه ها از این حقوق شوند اما نتیجه آغاز این دوره جدید برای بچه ها (در فرهنگ عامه از آن به عنوان legal baby نام می برند) ضعبف شدن رابطه عاطفی پدر و مادرها و اصطلاحا "رها شدن" بچه ها نیست.
اینجا دانشجویان زیادی رو می شناسم که برای تامین هزینه های زندگی یا تحصیلشون مجبورند کار کنند. بخشی از آنها بدلیل شرایط مالی خانواده نمی تونند تمام هزینه ها رو از طریق پدر و مادر تامین کنند. عده ای هم ممکن است براساس توافقی که با پدرومادرشان کرده اند برای تامین بخشی از مخارجشان کار کنند. مثلا یکی از بچه ها سال سوم تحصیلش تصمیم گرفته که از دانشگاه شهر خودشون که در یک ایالت دیگر کاناداست به ایالت انتاریو و شهر تورنتو بیاد. پدر و مادرش با تصمیمش موافقت می کنند به این شرط که فقط هزینه تحصیل و بخشی از هزینه زندگی اش رو بدهند و بقیه اش رو خودش تامین کنه. البته هیچ کدوم از اینا این فشاری رو که ممکن است همزمان با درس بواسطه کارکردن تحمل کنند به "عدم توجه پدر و مادر" و "بی تفاوتی آنها" نسبت نمی دند و شرایط خودشون رو نتیجه منطقی شرایط مالی خانواده یا تصمیمات خودشون می دونند.
البته در مورد برداشتی که از جامعه اینجا ارائه دادم دو نکته باید مدنظر قرار بگیره: الف) همانطور که در جامعه خودمون مثال های مختلفی از انواع روابط پدرومادرها با فرزندان قابل مشاهده است اینجا هم می توان نمونه های مختلفی از روابط را پیدا کرد. ب) جامعه کانادا جامعه متکثری است که آدم های آن بهرحال ریشه های مختلفی دارند و قطعا فضای متفاوتی که در هرکدام از این ریشه ها وجود داره می تونه به متنوع شدن انواع روابط خانوادگی در جامعه کانادا منجر بشه.
یک نکته دیگه هم که شاید بی ارتباط با بحث بالا نباشه و می تونه در اینجا طرح بشه به نقش "سگ" در جامعه اینجا برمی گرده. یادم می آد که این جمله رو قبلا شنیده ام که غربی ها خلا روابط انسانی خودشون را با وابستگی به یک حیوان خانگی که مرسوم ترین اش سگ است پر می کنند. نگهداری سگ در خونه در اینجا بسیار مرسومه و به وفور می توان آدم هایی رو دید که در ساعات مختلف روز, سگ هاشون رو برای هواخوری و گردش به پارک ها یا فضاهای سبز آورده اند.
با وجود اینکه می شه آدم هایی رو اینجا پیدا کرد که سگشون از همه چیز براشون مهم تره اما به هیج عنوان این گزاره که سگ جایگزین انسان شده برای اینها قابل پذیرش نیست .
حضور سگ در خانواده های اینها با مفهوم "مسئولیت پذیری" گره خورده. پدر و مادرها از سگ ها به عنوان ابزاری برای آموزش مسئولیت پذیری و تعهد به کودکان استفاده می کنند. غذادادن, گردش بردن و بقیه کارهایی که باید در مورد حیوان خانگی رعایت بشه تعهد به انجام برنامه خاصی رو الزامی می سازه که صاحب سگ باید اون رو مورد توجه قرار بده. نکته بامزه اینکه از یک برنامه تلویزیونی شنیدم که دختران برای انتخاب شوهر پسرانی رو که سگ دارند به پسرانی که تنها زندگی می کردند ترجیح می دند چون فکر می کنند کسی که حیوان خانگی داشته انسان مسئولیت پذیرتری در خانواده خواهد بود.
جمع بندی اینکه تصویری که ما از جامعه اینجا در مورد روابط انسانی داریم بخصوص در درون خانواده, از نظر حداقل کسانی که من باهاشون صحبت کردم خیلی تصویر صحیحی نیست. البته یک موضوع که در این ارتباط باید مورد توجه قرار بگیره نسبیت مفاهیمه که باعث می شه تعریف مثلا صمیمیت یا ادب و احترام در جامعه اینجا با جامعه خودمون یک تفاوت هایی داشته باشه که بعدا درموردش بیشتر خواهم نوشت.